تا باد چنین باد

من همین جا مانده بودم بی تو. تو رفته بودی پی نور، من نشسته بودم کنج نمور غار، اوراد پیامبران قدیمی را مرور می‌کردم به التماس سلامت تو. نبودی و دیو درون آدم‌ها مرا می‌درید و من می‌خندیدم؛ مبادا که از راه برسی و مرا خندان نبینی و دل کوچکت بگیرد. نبودی و آتش رحم نداشت و استخوان من بود که می‌سوخت درونش، به گناه بی‌آغوشی. نبودی و بهار توطئه‌ی پلشتی بود میان ابر و زمین، که مرا مبتلاتر کند به نبودنت و دست بردارم از غاری که تنها وعده‌گاه ما بود، و بروم. نرفتم. نباید می‌رفتم! تو جایی را نداشتی که برگردی اگر یک شب دلت گرفت و کسی نبود نوازشت کند، با دست‌های لرزانی که تمنایی نداشت جز نوازش دوباره‌ی تنت. نشستم به نقاشی کشیدن روی دیوارهای سنگی غار. خانه‌ای و درختی و زنی و مردی و بوسه‌ای. و کنارشان خدای دلتنگی را کشیدم که گریان بود و دلش برای تنهایی مخلوقش گرفته بود. صبح بود یا غروب یادم نیست، بین دو آیه که از زبان فرشته‌ی بی‌بال و پرالهام جاری بود بر من، تو از راه رسیدی. بوی مقدس تنت، عطر گندم پیچید به جان غار. به شکوه نوازشی، به اعجاز آغوشی و به اکسیر لبخندی. من محو تماشای تو، دنیا محو تماشای من. بعد، غار بهشت شد. بی میوه‌ی ممنوعه. رقصیدیم، بی‌ترانه و به آهنگ نفس‌های تو. عشق را نوشاندیم به کام تشنه‌ی دنیا. و در پی زمستان‌های سرد طولانی ناگاه بهار شد. ما مست بودیم، و خداوند ایستاده بود در درگاه نورانی غار، به من و تو می‌نگریست؛ لبخند می‌زد. سرخوش بود که عمرش به باد نرفته، و آرام زیرلب می‌گفت:

تا باد چنین باد..

منتشرشده توسط

ادوین

ادوین یه کسخل تمام‌عیاره!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *