حضور تو، شرحیست بر چیزی که هیچگاه نوشته نشد؛ تفسیریست بر اضطرابی که هرگز گفته نشد، اما در تمام رگها به زبان نبض جاری بود.
تویی که در آستانهی نگاهت، باعث سکوت جهان میشوی. تویی که با لرزش پلکت، زلزلهای در عادات حواس میافکنی. صدای تو، شبیه آبیست که به روح خاک تشنه میرسد؛ بیهشدار، بیتردید، و بیراه بازگشت. تو را نه میتوان به زبان آورد، نه از زبان انداخت؛ نه در تملک گنجاند و نه از یاد راند. چیزی در میان است که از خواستن دورتر است؛ چیزی به قدری نزدیک که هیچ فاصلهای تاب جدا کردن لمس تو را ندارد.
هرچه بیشتر تو را نگریستم، جهان فروتر رفت. دیوارها عقب نشستند، زمان فرو ریخت و من، در امتداد آن حضور ناشناخته، از خویشتن عبور کردم.
نگاهت، شبیه دریچهای به پیش از همه چیز بود؛ جایی که هنوز هیچ تصویری شکل نگرفته و تنها تو بودی و احتمال بیرحمانهی کشف. لمس تو، باز کردن پنجرهایست رو به هوایی که در آن عقل مجال تنفس نمییابد.
در بیپناهی این شور بیقاعده، خود را بازیافتم بیآنکه دنبالش رفته باشم. سرگردان شدم؛ انگار از همان ابتدا، هرگز مقدر نبود رهیاب شوم. خاطرهها را از نو نوشتم به ترتیبی که تنها، تو بدانی. از جملات، معنا را حذف کردم تا نگاهت بتواند از لابهلای خلاء عبور کند و بر آینهی دلم بنشیند؛ بیپرده، بینام و بیجهت…
از آن پس، هوشیاری نوعی خواب شد و بیداری، شکلی تازه از مستی را رقم زد. هرچه عقل میدانست، در برابر حضور تو به جنینی در رحم تردید بدل شد. تمام تعادلها، با یک نیم نگاهت سقوط کردند؛ سقوطی بیهیاهو و بیامکان نجات. جهانم، در کسری از ثانیه، نقشهی دیگری یافت. بیابانی بیمسیر که لبالب از نشانی تو بود.
همه چیز را از یاد بردم؛ نامها، تاریخها و حتی خودم را. چیزی که باقی ماند، نه یک خاطره بود و نه یک امید، بلکه لرزشی مکرر در عمق جان که گاه شبها از درون، رگهای دلم را چون تار میلرزاند. فهمیدم که شوق، تنها یک کلمه نیست چراکه لرزشیست که در جوار تو، به زبانی زنده متجلی میشود. احساس کردم که عشق، پدیدهای نیست که اتفاق بیفتد بلکه حالتیست ناگزیر که در برابر تو، بیاجازه، بیمهار و بیپایان پدید میآید.
تو را نمیشود نداشت، اما میشود در وسعت نداشتنت عاشق ماند. میشود در مرزهای ممنوع حضورت پناه گرفت، تب کرد و سکوت را تاب آورد. میتوان زنده ماند اما نه در پیکر خویش؛ بلکه در سطرهایی که تو ننوشتی و من با بوسههای ذهنی بر خیال تو نوشتم. از تو چیزی نخواستم؛ چون میدانستم که خواستن تو، همانقدر بیهوده است که بشود آسمان را در جیب پیراهنی پنهان کرد.
اکنون، در بلندای اوج این تشویش دلنشین، فهمیدهام که میتوان از نو نوشت. میتوان از نو تنفس کرد. میتوان جهان را در قاب یک نگاه از هم شکافت و دوباره دوخت؛ اما نمیتوان از سیطرهی آن لحظه گریخت. لحظهای که هشیاری، از ارتفاع خود سقوط کرد و بر کف دلی بیپناه شکست.
و حقیقت هولناک آن بود که تو را دیدم و خود را در خاطرهها گم کردم؛ از آن پس، نه تنها کسی به یادم نماند، بلکه دیگر هیچکس نبود که بخواهد مرا به خاطر سپارد.