میشد همین حالا میان دو جرعه درباره بودنت بنویسم، اگر بودی. درباره لبهات، چشمهات، دستهات. درباره کیفیت وجود داشتنت، جاری بودنت، پناه بودنت، پناه خواستنت.
درباره این که چطور وقتی تو را میبوسم، آتش ملایمی درون سینهام استخوانهای اندوه را ذوب میکند و من رویین تن میشوم و بعد که تو لب از لبم برمیداری و نگاهم میکنی، از دیدن صورتم در چشمهای تو نمیترسم و دیگر هیولا نیستم، نه، به اعجاز بوسهی تو من قوی مغرور دریاچههای روسیه شدهام، در بالهای که برای تو نوشته چایکوفسکی. بر اساس شکوه راه رفتنت، و طرز لبخند زدنت، و جنون اسمم را صدا کردنت.
بله، میشد بنویسم چگونه در زهرمارترین دورهی بشر، از مرگ و تباهی و جدل پناه میبرم به تو، ای دین تازهی مهربان. که تو دقایق بعد از اذان موذنزادهای ، و دقایق بعد از آواز شجریانی، و دقایق بعد از دعای پدربزرگی وقتی سر سجاده چشمهایش خیس میشد و الهی العفو می گفت.
می شد بگویم تو چطور در سادگی و شکوه و آرامش، وقتی حتی هیچ کاری نمیکنی جز با لبخند به دنیا نگاه کردن، چطور تمام معابد دنیایی به تنهایی. می شد بنویسم که ماه نو تویی، وقتی تاریک ترین شبهای کوهستان را نیمه روشن می کنی تا من از یاد نبرم تاریکی یعنی نبودن نور، و تا تو هستی من تاریک نخواهم شد. میشد بنویسم چطور مرا که در ایستگاه قطار متروک جا ماندهبودم پیدا کردی و در چمدانت گذاشتی و بردی تا قله های آبی بدنت. و یادم دادی علاقه رنج ندارد، شور دارد و شوریدگی علاقه اسمش دیوانگی نیست، اسم محترم و بزرگ و متبرکی دارد: شفا.
اگر بودی می شد خیلی حرفها بزنم برایت، برای چشمهای نگرانت وقتی نمیخندانمت، برای دستهای نوازشگرت وقتی درد میکشم، برای لبهایت وقتی مادربزرگم میشوی و دعا میخوانی، برای وردهای آخر شبت وقتی میخواهی دردهای جهان معاصر را تسکین بدهی، برای خدای مهربان لای سینههای تو، برای شراب بوسههای طولانی اول صبح، برای تنانگی و غوغا، برای مستی و رقصیدن در چهارراه های شلوغ، برای نوشیدنت، برای خواستنت ای خواستنیترین، ای خواهنده، ای بوسیده و بوسیده شده، ای باهار طولانی. ای عشق، ای کاملترین کلمه.
نیستی، و نبودهای، و نخواهی بود. برای همین است که “کلمه” مزخرف ترین اختراع بشر است. اختراع یک بازنده، برای آن که شکستش را پشت ابرهای حروف پنهان کند. هیچ کلمهای مرا به تو نمیرساند، و این جنون عاقبت شکستم خواهد داد.
دسته: دستهبندی نشده
زنی در دوردست
کلمههایم گریختهاند، تاریک تاریکم. دل برداشتن از زنانی که چشم خندان دارند، نویسندهها را لال میکند لابد. قصههای نیمهکاره ام دوباره زیاد شدهاند، حرفهای نگفتهام زیادتر. پیشانیام میدان اسبدوانی است، مادیان پا شکستهای بیوقفه خود را به سمت دیگر پیشانیم میکشاند به شوق درمان، و صدای گامهای بیرمقش پریشانم میکند.
من شاعر دربار تو نبودم ماهِ پریپیکر که رفتنت آشفتهام کند، نه، من قصهنویس قصههای از یادرفته بودم و حالا از یاد رفتهام. در حفره خالی سینهام سنگ سیاه رودخانه لجن نشاندهام. با واژههایی مفلوک در کوچه قدم میزنم و با گربه های محزون حرف میزنم، حواسم هست به هر سلام تازه بیاعتنا بمانم مبادا که دوباره یک نفر پیدایم کند و مرا به آن شب گرم تیرماه برگرداند که بوسیده شدم طوری که انگار آخرین بوسه دنیا در حال رخ دادن باشد.
نه. جانش را ندارم، و در دستهایم یک مزرعه کاکتوس کاشتهاند.
آمدهبودم برایت بگویم همین حالا داشتم به دستهای زنی در دوردست فکر میکردم. دستهای مهربان زنی که درکوتاهترین تماسها آتش عطش را به جانم میانداخت، بدون این که خود بداند و بدون این که درنگی در کار زمان باشد و من فرصت ابراز نیاز پیدا کنم.
آن آدم تشنه از من نرفته است، اما مرهمها در دوردست مرده اند، و زخمها در نزدیکی تازهاند. می توانم بالای یک صفحه سپید بنویسم: شوق یک تنانگی بیقرارانه در آفتاب اردیبهشت، و تا پایان دنیا به همین جمله خیره بمانم و به این فکر کنم چه نفس زدن های پر از لذت دلکشی ساده از دست رفتهاند.
.
این نامه من است به شبهای اردیبهشت. بعد از خواندن، نامه را به اولین صندوق پست خاک گرفته بیندازید، و شهر را بسوزانید. من قرصهای قرمز قلبم را و قرصهای سبز مغزم را میخورم تا جنون توامان دل و روح آرام بگیرد، و بعد میخوابم و خواب باهارهای دور میبینم. بیدارم نکنید که بسیارخستهام.
بیدار که شدی، او رفته بود
بیدار که شدی، او رفتهبود. یادت هست؟ خانه خنک بود و خوشبو، و هنوز گرمای تنش روی تختخواب کوچک ماندهبود. او رفتهبود و با خودش همه زیباییهای خانه را بردهبود. تمام اتاق از بوی تنش پر بود، بوی گندم و برگ بارانخوردهی افرا.
آرام روی تخت غلتیدی به سمتی که او شب کنارت خوابیدهبود، بعد از آن همه حرفها که زدید – هیچ حرفها را یادت هست؟ شعر خواندن ها را ؟ سعدی و سیدمهدی موسوی را ؟ “قبل از تو هیچوقت، بعد از تو هیچکس” را؟ -. او خوابش بردهبود و تو بیدار ماندهبودی و نگاهش کردهبودی و به صدای نفس کشیدنش گوش کردهبودی و ثانیه به ثانیه پاییز نزدیک تر شدهبود و تو عاشقتر شدهبودی و دلتنگتر و بعد گریهات گرفته بود از بس که بیتابانه او را میخواستی. از بس که او را به تمامی میخواستی، با تمام جانت. هر سانتیمتر از بدنش را. هر تکه از روحش را. بودنش را. دیدی دلت میخواهد بقیه عمرت با او بگذرد. دیدی دوست داری هرشب آخرین چیزی که میبینی او باشد و هر روز بیدار که میشوی اولین چیزی که میبینی او باشد. دیدی دوست داری برای همیشه اسمت را با صدای او بشنوی وقتی بسیار از دنیا و آدمهاش خستهای. دیدی هیچ آرزویی نداری. دیدی اگر همین ثانیه بمیری، هرکاری را که دوست داشتهای کردهای، کسی را که دوست داشتهای نوشیدهای، جرعه به جرعه، آدم سرمست.
بیدار که شدی، او رفتهبود. او برای همیشه رفتهبود. حالا تو هرگز باور نکن و هر شب کنار پنجره بایست و به خیابان خیره بمان و زیرلب از خودت بپرس دیر نکرده؟ نکند اتفاقی افتادهباشد؟ بیدار که شدی، او رفتهبود. تو وانمود کن هرگز از خواب بیدار نشدهای، و او هرگز نرفته. ادامه بده. آدمها به شکلهای مختلف میمیرند، تو هم وانمود کن بعد از آن صبح ابری زنده ماندهای. بیدار نشو، مه در بیداری موهبتی نیست.
پناه ببر به خوابهای طولانی، دیوانهی محزون. پناه ببر به خوابهایی که در آن ها هیچکس را از دست ندادهای…
زنان
گفتم زنان به عشق محتاجند؟ گفت عشق به زنان محتاج است. و بعد، مرا بوسید.
گفتم زنان به نور محتاجند؟ گفت گیاهان تمامشان به نور محتاجند. گفتم زنان گیاهند؟ گفت روینده و شکنندهاند و بر زمستانهای طولانی فاتحند، گیاهند. و بعد مرا بوسید.
گفتم زنان به رنج محتاجند؟ گفت زن زخمی رنج است، و خالق رنج است، و مداوای رنج است، و تداوم رنج است، و پایان رنج است، زن رنج است، و کیست که به خود محتاج نباشد. و بعد مرا بوسید.
گفتم زنان بی نیازند نه؟ گفت نه، زن نیاز و بینیازی است در هم تنیده.
و بعد مرا بوسید و گفت از یاد نبری زنان بسیار اندکند، و مردان نیز. شراب بسیار اندک است، و تنگ بلور نیز. نور بسیار اندک است، و گیاه نیز. به یاد بیاور برایت گفتم ما بیشتر سنگ آدمنماییم، مرد و زن کم است، رنج و جنون از حد گذشته است.
گفتم برای همین است که اینهمه تنهاییم؟ گفت برای همین است که این همه تنهاییم.
و بعد رفت، و دیدم نور شد، و گیاه شد، و رنج شد، و باهار شد، و ابر شد و بر کویرها بارید. نگاهش کردم، تا زمانی که خوابم برد، و خواب دیدم ابر را آتش زدهاند، گریهام گرفت، از خواب پریدم. همانجا بود، مرا بوسید، مرا خواباند، و باز تنها ماند..
مذهب بلاکشان سرخوش
بعد، ناگهان میبینی نفست تند شده. میبینی دائم منتظر خط و خبری هستی. میبینی دستهایت شاخههای ترد نوازش شدهاند، مشتاق و بیقرار. میبینی لبانت زود به زود خشک میشوند؛ بس که عطش بوسه بیتابت کرده است. میبینی قدمهایت در خیابان مستانه شده، میبینی چقدر این شهر و مردمش را دوست داری، هوا چقدر ماه است، خورشید وقتی تنت را میبوسد چقدر دلرباست. میبینی داری ثانیهها را به هم میچسبانی تا بشوند دقیقه و روز، تا وقت دیدار برسد. میبینی زبانت شرارههای آتش است، وقتی با آدم دیگری درباره دلبرت حرف میزنی. با تمام جانت غرق میشوی، و چشم باز میکنی و میبینی آدمی که بودی تمام شده و حالا عشق، از تو یک آدم تازه ساخته. بید مجنون سربلندی شدهای، ایستاده در خنکای نسیم اواخر شهریور.
کاری به بعدش ندارم، که شاید چه لذتها از راه برسند و یا نه، عذاب تلخ فراق رگهایت را پر از سرب اندوه کند. اما تا همینجای قصه را دوباره بخوان. عشق را با هزار حس و حال دیگر اشتباه نگیری، کار عشق همین است که زیباترت کند، رهاترت کند، مستت کند، شجاعت کند، پرندهات کند بر بلندای آبی آسمان شهر دود گرفته. اگر بوسهها سهمت شد، گوارات. بنوشان و نوش کن، که دنیا به کام توست، و تمام بهشت همین شراب سرخ رسیدهای است که از لبان کسی به جان تو سرازیر میشود. اگر هم اهل زخم شدی، به درد خو کن و همانطور که به سمت زوال میروی، از یاد نبر که عشق مذهب بلاکشان سرخوش است، آنها که جاودانه از درد میسوزند وآتش را به جان و دل به آغوش میکشند، تا استخوانشان بسوزد و باز خاکسترشان را ببین که در هوا میرقصد و میرقصاند.
خواستم برایت بنوبسم همین حالا برو بگو دوستش داری، سرزمین سرد درد یادم آمد و واژه گریخت و زبانم بند آمد. دلتنگ است کسی که همیشه برایت از عشق مینویسد، اما از هر نوازشی گریزان است. دلتنگ خودش، کسی که یک روز بوده. بید مجنون سرخوش زیبا، روئینتن از اعجاز متبرک بوسه و معاشقه و لبخند، ایستاده در خنکای نسیم شهریور…
حضرت مهر
نخست، هیچ نبود. بیابان بود، و باران بود، و سنگ.
باران، هزاران سال بیوقفه بارید، بیابان دشت شد، باران رودی شد، در طلب دریا. بی آنکه بداند گرداگرد بیابان میچرخد بیهوده، چرخید و ثانیهای از سماع خود باز نماند، بیخبر از گمکردن قبله.
سنگ تنها بود، و شبها میگریست، به آواز بلند، اندوه تنهاییش را. رود، رود سرمست تن سنگ را شستشو میداد به معبد آبی اندوهگین بیابان.
سنگ، در آغوش رود خروشید و خراشید و فروکاست. قرن ها میگذشتند وسنگ میکاهید و میبالید، میان پرنیان نوازش رود و سبزینههای جاری دشت.
آن گاه، ابرها پرکشیدند، و حضرت آفتاب برآمد بر فراز دشت. سنگ جان گرفت، به هیات آدمی درآمد، تن خود را سپرد به اشعهی مقدس حضرت مهر. رود، گردش چرخید و آواز خواند و گریست از زیبایی آدم. آدم، کنار رود ایستاد و خود را در آیینه چشمانش دید، و دید که گیاهان جفتند، و دید که کبوتران جفتند، و دید که ستارگان جفتند، و دید که گوشوارهای ابر گوشههای آسمان جفتند، و دید که تنها اوست که هنوز تنها مانده میان آوازهای جمعی خلقت.
پرسیدند دردت؟ گفت حوا، گفتند تن تو از سنگ است، می آزاریش. گفت چاره، گفتند ذبح غرور و عرض نیاز.
نشست کنار رود، به زمزمه نام حوا. تلخ و طولانی گریست. جانش از سنگ بودن زدوده شد، همه از غرور و صلابت هرچه داشت سپرد به دست نوازشگر رود تا ببرد به دوردست. بعد، کنار رودخانه نشست، سر بر زانو، به اننتظار زوال. تنهای خالق از بالا نگاهش میکرد، و جانش میسوخت از تماشای تنهایی مخلوق.
دمی پیش از پایان بود، و اوج نحیفی آدم. رود و دشت و ماه و خورشید و باد با چشمهای سرخ نگران، مهیای انهدام آدم، آدمِ تنهای بیغرور بیپناه. باران بارید، به ناگاه. باران بارید، برای قرون طولانی. و بعد، دوباره خورشید آمد، و همه دیدند دو دست کوچک امن خلق شدهاند، برای نوازش آدم.
دنیا آسود، چشمانش را بست، و لبخند زد. خداوند، تن داده به تنهاترین تنها بودن، عشق را میآفرید برای آدم، لابلای گریه و باران. عشق را میآفرید در هیات حوا، و خوب میدانست به آدم بعد از این سختتر خواهد گذشت، که هرجا عشق هست حوا هست، و هرجا حوا هست فراق هست، و دوری هست، و حوا شوکران عسل پوش است، که بنوشی و تمام شوی..
پرندهی صبح
همهچی رو یادم رفته. دیگه حتی یادم نمیاد اگه وسط خندیدنت اسمم رو صدا کنی، چقدر سخته پرنده نشدن و تا آغوشت پرواز نکردن. یادم رفته وقتی موهات رو میریزی روی شونهی راستت و سمت چپ گردنت میشه معبد بوسه، چقدر دلیل درستی هستی برای ادامه دادن. آدم چرا از فراموشکردن خاطراتی که رخ نداده رنج میکشه؟
غمانگیزه که باهات زیر بارون و برف راه نرفتم. حتی با هم کوه نرفتیم که قصهی سگ تنهای ایستگاه پنج رو برات بگم. اسمش شاپوره. خیلی ساله تنهاست. تولههای جفتهای دیگه رو بزرگ میکنه، بعدم یه روز اونا میرن و شاپور باز تنها میمونه. میشینه رو لبهی سیمانی پناهگاه و نگاه میکنه به روز، به شب، به هیچ. باید ببرمت پیش شاپور، براش سعدی بخونی. آسون بشه دقکردن براش.
میخواستم بعد صد قرن برات از عشق بنویسم، نشد. همهش آغشتهی اندوهم این روزا. میخواستم بهت بگم بین دو تا قصهی آخرم چقدر پیر شدم. چقدر دلتنگم برای وقتی که یادم نرفتهبود سرمستی جزو کارای روزمرهم باشه. بگم بیا بخندون، خیلی وقته نخندیدم. خیلی وقته نخواستم شنا کنم تو بوی موهای کسی. میخوام برم پیش شاپور، کاری ندارم اینجا. بشیم دو تنها و دو سرگردان، به قول حافظ، در غروب کوهستان.
اما اگه میشد یهشب از دنیا به تن ترد تو کوچ کنم، قبلش درست و حسابی نگاهت میکردم. طوری که دیگه هیچوقت یادم نره. وسط این همه تاریکی، روا نبود نور خندهی تو رو یادم بره. که سهم من نباشی. که هیچی نگم و از دور ببوسمت، بیهوده. بگذریم.
بخند و برقص، پرندهی صبح، که از جنون درخت پیر بیخبری.
جای تو خالی نیست
احتمالا بدنم را برای تو آفریدند. برای زخمی که تو بودی و پیش از من بود. مرا آفریدند تا زخم تو زمینی برای زیستن داشته باشد. و غروبها، کسی باشد که به یاد بیاورد تو بسیار غمگینی. و شبها کسی باشد که بسیار به تو فکر کند، و به انتهای تاریکی قلب خودش برود، و کودک بیهمبازی ظهر تابستان کوچه باشد.
تو پیش از من بودهای. آدمهای بسیاری تو را گریستهاند. نصرت تو را شعر کرده: به سوگواری مویت سلام بر غم باد. همینگوی تو را داستان کرده: مینوشم به سلامتی تو و زخمهایت. داوود نبی تو را آواز خوانده. تو همیشه بودهای، اما آیا هرگز کسی مثل من بیابانی برای رقص بوتههای خار تنهاییت بوده؟
ای ابتلای خوشایند دائم من، که از تو گریختن به گریختن ماهی قرمز از تنگ شبیه بود و بیقرارم کرد، حالا که ترکم کردهای خوشحالی؟ مرا، اعتیاد مهیبت را، سلول بیمار گوشهی قلبت را. و شبها که برایت شعر نمیخوانم، دلت برای اندوهم تنگ نمیشود؟
روی دست دنیا ماندهام. درخت نیمهخشک کویرم، نه به کار هیزمشدن میآیم و نه دوباره سبز خواهمشد. کاش میشد بگویم بیا روی شاخههایم لانه بساز، اما آدم کسی را که دوست دارد به جهنم دعوت نمیکند. خوب است که فراموشم کردهای، حالا میتوانم قبل از خواب به ستارهای مرده نگاه کنم و بگویم سلام منِ دیروز، خوشبینی کودکانهام بالاخره تمام شد، حالا میتوانی بخوابی.
جهان از صدا خالی است. باد لای برگهای درخت حیاط میپیچد. گربهی سالمند حیاط روی پایم خوابیده. این شمایل تنهایی من است. میبینی؟ جای تو اصلا اینجا خالی نیست.
همین.